من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی......ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم!!
|
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني تو همان اميد زندگي مني كه آمدي تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم! تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد! تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه قلبم می گذارم و آنرا به دست حق می سپارم....
زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي خريم اما کمتر لذت مي بريم خود را مي رسانيم پايينتر هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد نامه اي را که قصد داشتيم ”يکي از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد آخرين لحظه باشد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که ”يکي از اين روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... ”يکي از اين روزها“ ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستید....
با نسیم شبانگاهی با غروب خورشید،با ظاهر شدن ستارگان،و با دور شدن روز از افق در دلم شوری بیفتد، در دلم لرزی بیفتد بیاد قلب تاریک من و تو،به یاد قلب نازک و تپنده دلسوز هر دو یادم آمد آنشب تاریک و تار، بیادم آمد آن غروب دلتنگ را در آن چشم سیا هت ،در آن برق نگاهت، ستاره ای درخشید در دل سیاهم، نوری از عشق تابید.......
مادر ای سرچشمه پاکیها ای دریای محبتها ای آسمان خوبیها ای عشق روزت مبارک! دوستت دارم.
مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی به هر نامه که خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت حسین منزوی
در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پايت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم نرو..... نگذار دوباره تنها شوم.... نرو.....
|
|
|
